‏نمایش پست‌ها با برچسب طنز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب طنز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

ناله و شيون

يكی از اديبان به عيادت بيماری رفت .
از پرستار آن بيمار پرسيد كه حال آقا چطور است ؟
پرستار گفت : همانطور كه ميخواهيد
اديب گفت پس چراي صدای ناله و شيون نميشنوم ؟

۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

بهترين وقت برای غذا خوردن

از شخص حكيمی پرسيدند بهترين وقت براي غذا خوردن چه هنگامی است ؟
حكيم گفت : آن كس كه دارد هر وقت ميل به خوردن داشته باشد .
و اما آنكس كه ندارد ، هر آن زمان كه چيز خوردنی بيابد در آن موقع وقت خوردن اوست .

سلام بر تو ای خدا

شخصی را پيش يكی از خلفا بردند ، شخص چون خليفه را ديد كه بر تختی نشسته و ديگران پائين تخت او ايستاده اند ، خطاب به او گفت : سلام بر تو ای خدا !!
خليفه گفت : من خدا نيستم .
بار ديگر مرد گفت : سلام بر تو اي جبرئيل !!
خليفه گفت : من جبرئيل هم نيستم .
مرد گفت تو كه نه خدائی و نه جبرئيل ، پس چرا آن بالا نشسته ای ، بيا پائين و با مردمان بنشين .

سود بازرگاني

از بازرگان مسلمانی كه اغلب به سفرهای كاری ميرفت پرسيدند : در اين سفرها كه رفتی چه سود بردی ؟
گفت : تنها اينكه نماز خود را شكسته خواندم .

اختلاف بين خدا و ابو حنيفه

يكی از شيعيان وضو ميگرفت همينكه نوبت به مسح پايش رسيد فهميد كه يك نفر سنی حنفی ناظر بر وضوی اوست . بنابراين اول پاهای خود را مسح كرد و سپس شستشو داد .
مرد حنفی از او پرسيد :
چرا پاهايت را هم مسح كردی و هم شستی ؟
شيعه در جوابش گفت : چون مسئله مسح از مسائل مورد اختلاف بين خدا و ابوحنيفه است ، از اين نظر من از ترس خدا پاهايم را مسح كردم و از ترس تو آنها را شستم .

عيسي افضل است يا موسي

از شخصی مسيحی پرسيدند عيسی افضل است يا موسی ؟
مسيحی در جواب گفت : عيسی مرده را زنده ميكرد ، اما موسی يك نفر را كشت .
گذشته از اين عيسی بعد از آنكه از مادر متولد شد ، با اندك فاصله ای سخن گفت ، اما موسی بعد از آنكه هشتاد سال از عمرش گذشته بود هنوز ميگفت : خدايا گره از زبانم باز كن تا مردم حرفهای مرا بفهمند .
حال خودتان انصاف دهيد و قضاوت كنيد كه كدام افضلند .

اقرار به كفر

شخصی را به اتهام اينكه كافر است ، به نزد هارون الرشيد بردند .
هارون خطاب به او گفت : آيا تو كافری ؟
مرد متهم گفت : نه قربان ، بلكه من مسلمانم و مردم بر من تهمت بسته اند .
هارون گفت : دستور ميدهم آنقدر بر تو شلاق بزنند تا اقرار به كفر خود نمائی .
متهم گفت : ای خليفه پيامبر خدا مردم را تازيانه ميزد تا اقرار به اسلام نمايند ، تو مرا ميزنی تا به كفر اقرار كنم ؟
هارون از اين جواب بهت زده شد و نتوانست جوابی بدهد .

باد با صدا ممنوع


حكايت پادشاهی كه باد صدا دار و بی صدا را برای افراد كشورش ممنوع اعلام كرده بود
  در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. 
 
به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر طوماری نوشت و به جارچیان داد. در اين طومار، قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه اعلام شد. 
 
هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت باد با صدا و بی صدا هم ممنوع اعلام شد. پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت. وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. بند ممنوع بودن باد همان سوپاپ اطمینان
است که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.
 
 و چنین شد که وزیر گفت.
مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد یا افزایش مالیات و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمی
است. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع باد دادن خیلی زور است.
 
آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که اینان متحجرانی بیش نیستند. به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه باد نميدهد. جوک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط باد ندادن ترکیده ، یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده واینها را برای هم اس ام اس ميکردند و کلی ميخندیدند.
 
نگهبانان حکومت گاهی به مستراح ها یورش می بردند و افرادی را كه باد ميدادند به منکرات می بردند. اما مردم همچنان  در خفا به اين كار و مبارزه قهرمانانه ادامه می دادند و این صداهای 
بوي ناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروه های باد زيرزمينی راه می نداختند. 
 
بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند. 
 
و پادشاه و وزیر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق و همگان را به دنبال باد فرستاده اند .

 
 


 

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

طنز پردازی وينستون چرچيل

وينستون چرچيل بخست وزير معروف انگلستان و جرج برنارد شاو طنز پرداز بزرگ جهان با هم ميانه خوبی نداشتند و مدام با هم كل كل ميكردند و برای همديگر كُری ميخواندند .
يك روز برنارد شاو نامه ای همراه دو بليط برای چرچيل فرستاد و در آن نوشت برای شب اول و مراسم افتتاح نمايشنامه جديدم دو بليط همراه اين نامه برای شما فرستادم كه به همراه دوستتان به ديدن نمايشنامه من بيائيد البته اگر شما دوستی داشته باشيد !!
چرچيل هم در پاسخ اين دعوت نوشت :
متاسفانه در شب اول گرفتاری كاری دارم و نميتوانم بيايم انشالله شب دوم ميايم البته اگر نمايشنامه شما در شب دوم هم مشتری داشته باشد و برگزار شود !!

عامل قحطی


روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:
آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است .
برنارد شاو هم سریع جواب میدهد :
بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!!

در آسمان چه خبر است ؟

تا حالا شنيديد كه ميگن گوسفند اول از هر مسيری كه بره باقی گوسفندان هم بدون فكر از همون مسير ميروند . طنز زير را بخوانيد :
يك نفر داشت در خيابان راه ميرفت ، يك مرتبه ايستاد و سرش را بلند كرد و ظاهرا شروع به تماشای آسمان كرد .
بلافاصله مردي كه از كنار او ميگذشت به هوای او سرش را بلند كرد تا ببيند چه خبر است .
بعد نفر سوم و چهارم و ...
بعد از چند دقيقه صدها آدم كنجكاو ايستاده و مشغول تماشای آسمان شدند ولی هيچ كدام چيزی را نديدند و بالاخره يكی از آنها از ديگری پرسيد :
آقا ببخشين شما چی رو نگاه ميكنی ؟
مرد گفت : نميدونم منم دارم مثل شما ميگردم ببينم تو آسمون چيه .
در اين حال آن دو نفر به نزديك شخص اولی كه سرش را بلند كرده بود رفتند و از او پرسيدند كه چه چيز را در آسمان ميبيند ؟
آن شخص در حالی كه سرش را پائين مياورد با تعجب به جمعيت انبوهی كه دورش جمع بودند نگاه كرد و گفت :
من ؟ هيچی دماغم خون ميومد سرم را هوا كردم تا خونش بند بياد

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

قفل ساز

شخصی ادعای پيامبری كرد او را بنزد حاكم آوردند .
حاكم گفت تو اگر پيامبری و راست می گوئی اين قفل را بدون كليد باز كن
مرد گفت من گفتم پيامبرم من كه نگفتم قفل سازم
از اين سخن حاكم و همه حاضران به خنده افتادند

معجزه خربزه

در زمان مامون خليفه عباسی شخصی ادعاي پيامبری كرد ، او را بنزد مامون آوردند ، مامون گفت تو ادعاي پيامبری می كنی ؟ مرد گفت : آری 
مامون گفت اگر راست ميگوئی هم اكنون كه زمستان است و موسم خربزه نيست براي من خربزه اي حاضر كن
مرد گفت سه روز مهلت دهيد
مامون گفت نمی شود بايد همين الان حاضر كنی
مرد گفت عجبا خداي با آن عظمت خربزه را در سه ماه خلق می كند و من سه روز براي آن مهلت می خواهم شما مضايقه مِی كنيد

۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

حقوق بوذرجمهر چقدر بود

از بوذرجمهر حكيم كه بزرگمهر هم گفته میشود چيزی پرسيدند.
پاسخ داد جواب سئوال شما را نمی دانم.
يكی گفت پس اين همه حقوق را براي چه به تو می دهند؟
بوذرجمهر در پاسخ گفت براي معلوماتم به من می دهند و اگر برای مجهولاتم و آنچه كه نمی دانم قرار بود به من حقوق بدهند خزانه دولت توان اين كار را نداشت.

بد يمن

يكيی از پادشاهان صبح زود برای شكار از كاخش خارج شد و در اول حركت مرد فقيری را ديد كه يك چشم داشت.
پادشاه تا آن مرد فقير را ديد از اسب بر زمين افتاد.
ازآنجا كه پادشاهان قدرت دارند فوراً دستور داد مرد فقير يك چشم را بكُشند.
مرد فقير بيچاره كه از همه چيز بی خبر بود قيل و قال كرد و سبب اين دستور را پرسيد.
پادشاه گفت من صبح كه از كاخ بيرون آمدم اولين كسی را كه ديدم تو بودی و با ديدن تو از اسب بر زمين افتادم پس تو آدم بديمنی هستی و بايد كشته شوی.
مرد فقير گفت شما امروز اول كسی را كه ديدی من بودم و از اسب بر زمين افتادی.
من هم امروز اول كسی را كه ديدم شما بودی و هم اكنون دارم كشته می شوم ، حال خود قضاوت كنيد كه كدام يك بد يمن تريم من يا شما

۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

اختراع باغ وحش

اندیشمند بزرگی در مورد باغ وحش گفته است که :
باغ وحش مکانی است که برای بررسی عادات انسانها از سوی جانوران اختراع شده است.
۸۸/۵/۵

۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه

هدف از نویسندگی

روزی یک جوانی که تازه شروع بکار نویسندگی کرده بود و به اصطلاح امروزی ها جوجه نویسنده بود ازجرج برنارد شاو نابغه 
طنز نویسی دنیا پرسید شما برای چه نویسندگی می کنید ؟
برنارد شاو در پاسخ گفت برای یک لقمه نان
جوجه نویسنده گفت ولی من برای نان نمی نویسم و مسائل مادی برای من مهم نیست من برای فرهنگ می نویسم .
برنارد شاو گفت چه جالب هر دو ما برای چیزی که نداریم می نویسیم .

۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه

تکبر عین حماقت است

سالها پیش که در سازمان پژوهشهای علمی و صنعتی کار می کردم استاد خوشنویس و خطاطی بود بنام استاد محمودی که خدایش رحمت کند . نازنین مردی بود .
روزی از او خواهش کردم که اگر برایش مقدور است برای من خطی بنویسد و ایشان برای من دستخطی نوشت که هنوز آن را دارم .
تاریخ تحریر آن خط سال ۱۳۶۶ است و موضوع آن چنین است :
از فرمایشات حضرت علی
التکبرعین الحماقة
تکبر عین حماقت است 
به سرور محترم و عزیزم جناب آقای افشار تقدیم مینماید محمد محمودی
بعد از تشکر به او گفتم استاد در کدام رفتار من تکبر دیدی که از میان این همه سخنان مولا علی (ع) این سخن را برایم انتخاب کردی
او قسم و آیه خورد که اصلا به این مسئله فکر نکرده بودم
نمی دانم شاید هم واقعا من شخص متکبری هستم هنوز خود را نمی شناسم

ارزش سکوت

من به ارزش سکوت کاملا پی برده ام و حاضرم روزانه چندین ساعت در مورد فوائد سکوت سخنرانی کنم .
این جمله زیبا و پر معنا از جرج برنارد شاو است .

ورزش و وحشیگری

جرج برنارد شاو نمایشنامه نویس و طنز پرداز بزرگ جهان میگوید :
وقتی بشر ببری را میکشد نام آن را شکار و ورزش و سرگرمی و تفریح میگذارد اما اگر ببری شخصی را بکشد ببر را وحشی مینامد .