۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه

انسان و حیوان

معینی کرمانشاهی را از سالها پیش از زمانی که نوجوان بودم می شناسم شعر زیبای او را ( عجب صبری خدا دارد ) بارها و بارها خوانده ام و در مناسبت ها و سمینارها از آن استفاده کرده ام .
معینی کرمانشاهی شعر زیبای دیگری هم دارد که نمی دانم کی سروده و به چه مناسبتی سروده اما شعر زیباست و پر مفهوم:
در بندها بس بندیان, انسان به انسان دیده ام
از حُکمبر تا حکمران, حیوان به حیوان دیده ام

در مکر او در فکر این, در شُکر او در ذکر این
از حاجیان تا ناجیان, شیطان به شیطان دیده ام

دیدى اگر بى خانمان, از هر تبارى صد جوان
من پیرهاى ناتوان دربان به دربان دیده ام

اى روزگار دلشکن, هر دم مرا سنگى مزن
من سنگها در لقمه نان, دندان به دندان دیده ام

از خود رجز خوانى مکن, تصویر گردانى مکن
من گردن گردنکشان, رسمان به رسمان دیده ام

شرح ستم بس خوانده ام, آتش به آتش مانده ام
من اشک چشم کودکان, دامان به دامان دیده ام

از این کله تا آن کله فرقى ندارد شیخ و شه
من پاسدار و پاسبان ایران به ایران دیده ام

ماتم چه گویم زین وطن کز برگ برگ این چمن
من خون چشم شاعران دیوان به دیوان دیده ام

چکش به فرق من مزن اى صبر فولادین من
من ضربت پتک زمان, سندان به سندان دیده ام
۸۸/۵/۳

صدای شیهه اسب ظهور

امروز ۸۸/۵/۳ و دوم شعبان است شب تولد امام حسین و کم کم داریم به نیمه شعبان و شب تولد امام زمان نزدیک می شویم .
شعر زیر را نمی دانم چه کسی سروده اما می توانم حدس بزنم که از دل سروده است و من هم از دل می نویسم که :
خدا کند که بیاید
اماشعر
فروغ بخش شب انتظار آمدنی است

رفیق آمدنی٬ غمگسار آمدنی است

به خاک کوچه دیدار آب می پاشند

بخوان ترانه٬ بزن تار٬ یار آمدنی است

ببین چگونه قناری به وجد آمده است

مترس از شب یلدا٬ بهار آمدنی است

صدای شیهه اسب ظهور می آید

خبر دهید به یاران٬ سوار آمدنی است


بس است هرچه پلنگان به ماه خیره شدند

یگانه فاتح این کوهسار آمدنی است


۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه

هدف از نویسندگی

روزی یک جوانی که تازه شروع بکار نویسندگی کرده بود و به اصطلاح امروزی ها جوجه نویسنده بود ازجرج برنارد شاو نابغه 
طنز نویسی دنیا پرسید شما برای چه نویسندگی می کنید ؟
برنارد شاو در پاسخ گفت برای یک لقمه نان
جوجه نویسنده گفت ولی من برای نان نمی نویسم و مسائل مادی برای من مهم نیست من برای فرهنگ می نویسم .
برنارد شاو گفت چه جالب هر دو ما برای چیزی که نداریم می نویسیم .

۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه

خوشبختی چیست ؟

چارلی چاپلین نابغه هنر سینما در پاسخ به این سئوال که خوشبختی چیست می گوید :
خوشبختی فاصله بین این بدبختی تا بدبختی بعدی است .

۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

من و شاگردانم

تمام شهر خیابانی است
که شاگردانم هر روز با کیفی از عصاره خورشید از آن می گذرند
و مرا از هزار کوچه فاتحانه عبور می دهند
من وشاگردانم
آنگاه که درختان پر می ریزند به راه می افتیم
تا سبزترین اندیشه ها را به مدرسه ببریم
آنجا که درختانش داناترین درختان دنیایند
از هشت صبح
خون هزار دانش آموز از دریچه های قلب من با مهربانی عبور می کند
هر صبحگاه در صف دعا آیات نور و کوثر را
بر تن پوشهای عفت دخترانم می خوانم
و آیات جهاد را بر پیشانی بلند پسرانم
چشمانشان ترازوئی است که صبوری مرا با وزنه های عاطفه توزین می کنند
شاگردانم 
بهترین آموزگاران منند
آنها هر روز مرا می آزمایند 
و من در سال سه بار
من روحم را هزار پاره می کنم و به هزار شاگردم هدیه می دهم
هر زنگ برهه مقدسی است که عطش های خدائی شان را 
عاشقانه می نوشم و چشمانم را در زمزم نگاهشان غسل می دهم
هیمه جسمم را در اندیشه گل رنگشان تطهیر می کنم
و هر دم بازدم هایشان را تنفس می کنم
من و شاگردانم
واژه ها را خوب معنی می کنیم
روز یعنی پرواز
رود یعنی حرکت
چشمه یعنی مهربانی
مرداب یعنی جهل
کاش می شد زنگ فیزیک همیشه از آینه ها گفت
زنگ شیمی از آب
زنگ جغرافی از ستاره
و زنگ تاریخ از بدر
کاش می شد زنگ ریاضی دنیا را منهای دنیاداران کرد
و زنگ فارسی شعر حافظ را با لهجه سرو و گویش جاری آب خواند
من و شاگردانم
با ستاره ها در یک مدار می چرخیم
در خانه نقره ای مهتاب نماز می خوانیم
و مثل یک خوشه گندم از یک ریشه آب می خوریم
با کوهها هم سطحیم
با دریاها هم آواز
بر بام کلاسمان انگار بلالی می خواند « و یعلمهم الکتاب »
و کسی می خواند « علم الانسان »
و کسی می گوید : انما بعثت معلما

معلم با هنر

گر معلم با هنر شد با هنر بار آورد
باغبان با فکر و کوشش نخل پر بار آورد
دانش از در چون درآید جهل بیرون می رود
نور اگر بردار شد ظلمت سر دار آورد
گر معلم مرتضی شد دل مطهر می شود
تن به قربانگاه عشق آسان به دیدار می رود
مکتب استاد را شاگرد روشن می کند
مشتری گرمی و رونق را به بازار آورد
کارگر افتد اگر از دل برون آید سخن
خیل خواب آلودگان را بر سر کار آورد
گر هماهنگی کند پیوند با اصل نهال
زاهتمام باغبان محصول بسیار آورد
گر به حال خود رها شد تیغ سبز نسترن
شاخ و برگی آرد اما جای گل خار آورد
شاهدی گل پیرهن می خواهد و شیرین سخن
تا که شور عاشقی بر زخمه تار آورد
کوشش و فکرت «امیرا» می دهد حاصل ولی
مشت بذر قابلی باید که خروار آورد

۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه

تکبر عین حماقت است

سالها پیش که در سازمان پژوهشهای علمی و صنعتی کار می کردم استاد خوشنویس و خطاطی بود بنام استاد محمودی که خدایش رحمت کند . نازنین مردی بود .
روزی از او خواهش کردم که اگر برایش مقدور است برای من خطی بنویسد و ایشان برای من دستخطی نوشت که هنوز آن را دارم .
تاریخ تحریر آن خط سال ۱۳۶۶ است و موضوع آن چنین است :
از فرمایشات حضرت علی
التکبرعین الحماقة
تکبر عین حماقت است 
به سرور محترم و عزیزم جناب آقای افشار تقدیم مینماید محمد محمودی
بعد از تشکر به او گفتم استاد در کدام رفتار من تکبر دیدی که از میان این همه سخنان مولا علی (ع) این سخن را برایم انتخاب کردی
او قسم و آیه خورد که اصلا به این مسئله فکر نکرده بودم
نمی دانم شاید هم واقعا من شخص متکبری هستم هنوز خود را نمی شناسم