۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

جهان بی لیلی هیچ است

 دید مجنون را یکی صحرا نورد
در میان بادیه بنشسته فرد
صفحه اش صحرا و انگشتان قلم
بر مراد خویشتن میزد رقم
گفت کی مجنون شیدا چیست این
مینویسی نامه سوی کیست این
گفت مشق نام لیلی میکنم
خاطر خود را تسلی میکنم
چون میسر نیست با من کام او
عشق بازی میکنم با نام او
غیر لیلی در جهان هیچ است هیچ
چون تو مجنون نیستی بر ما مپیچ


خداوندگار سخن

سعدی خداوندگار سخن سخنش را در کتابش چنین آغاز می کند:
به نام خداوند جان آفرین
جکیم سخن در زبان آفرین
عزیزی که هر کز درش سر بتافت
به هر در که شد هیچ عزت نیافت
سر پادشاهان گردن فراز
به درگاه او بر زمین نیاز
چنان پهن خوان کرم گسترد
که سیمرغ در قاف قسمت برد
نه ادراک بر کنه ذاتش رسد
نه فکری به حد صفاتش رسد




سرآغاز کتاب شاهنامه

فردوسی حماسه سرای بزرگ جهان کتاب عظیم شاهنامه را با شعری زیبا و با نام خدا آغاز کرده است:
بنام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه بر نگذرد
بنام خداوند خورشید و ماه
که دل را بنامش خرد داد راه
جز او را مدان کردگار سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر
بدانش گرای و بدو شو بلند
چو خواهی که از بد نیابی گزند
توانا بود هر که دانا بود
زدانش دل پیر برنا بود


بهترین سرآغاز

نظامی گنجوی کتابش را چه زیبا با شعر زیر آغاز کرده است:
ای نام تو بهترین سرآغاز
بی نام تو نامه کی کنم باز
ای یاد تو مونس روانم
جز نام تو نیست بر زبانم
ای کارگشای هر چه هستند
نام تو کلید هر چه بستند
ای مقصد همت بلندان
مقصود دل نیازمندان
صاحب توئی آن دگر غلامند
سلطان توئی آن دگر کدامند
ای عقل مرا کفایت از تو
جستن ز من و هدایت از تو
از ظلمت خود رهائیم ده
با نور خود آشنائیم ده



مولوی درد سر و مشکل بشر را مطابق شعر زیر دیده و درمان مشکلات را نیز در همین شعر بیان کرده است:
قراریت از طلب قرار توست
طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت
جمله بی مرادیت از طلب مراد توست
ورنه همه مرادها همچو نثار آیدت


شعری از زنده یاد خسرو گلسرخی

سخنم را بشنو
راستی مسخره است
مثلاً چقدر مسخره است که در آبادی ما
گرگ چشم میشی گله 
همان چوپان است
و به جان همتان ، قابله آبادی
عیال همان گورکن است
و همان منبر و محرابی که در تکیه آبادی ماست
پیشخوان عرق اراذل و اوباش است
ژاندارم شغال است
این هم نظر مرغ و خروسهای ده ماست


۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

قفل ساز

شخصی ادعای پيامبری كرد او را بنزد حاكم آوردند .
حاكم گفت تو اگر پيامبری و راست می گوئی اين قفل را بدون كليد باز كن
مرد گفت من گفتم پيامبرم من كه نگفتم قفل سازم
از اين سخن حاكم و همه حاضران به خنده افتادند