۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

دختر معراج

در کویری کوه دردی خانه داشت
قله ای با آسمان همشانه داشت
زینت تاج سرش خورشید بود
کز فراز آسمان رخ می نمود
ماه هر شب سر به دوشش می نهاد
عقده هایش را به پیشش می گشاد
در سرش یک آسمان اندیشه بود
در دلش احساس سبز بیشه بود
گیسوانش آشیان بادها
مأمن رؤیائی شمشادها
سینه اش سرچشمه احساس ها
دیدگانش معدن الماس ها
آه سردش داشت طوفانی ز پی
هر نگاهش داشت بارانی ز پی
ابر غم وقتی به دوشش می نشست
ناله اش قلب خدا را می شکست
من فدای جلوه حسنت شوم
من فدای اشک الماست شوم
من فدای کوه احساست شوم
ارتفاعات پر از یاست شوم
من فدای آن دل دریائیت
دشت های پر گل تنهائیت
من فدایت دختر معراج ما
من فدایت کوثر قرآن ما


زینب و عباس

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن
در بیابان بلا تصویری از سقا کشید
گفتمش سختی و درد و آه را تصویر کن
گریه کرد ، آهی کشید و زینب کبری کشید



شهیدان خدائی

گفتم کجا ، گفتا به خون
گفتم چرا ، گفتا جنون
گفتم که کی ، گفتا کنون
گفتم نرو ، خندید و رفت

***

من بال و پر شهید را می بوسم
پا تا به سر شهید را می بوسم
گر فرصت دیدار میسر نشود
دست پدر شهید را می بوسم


پیچش موی لیلی

به مجنون گفت روزی عیب جوئی
طلب کن بهتر از لیلی نکوئي
که لیلی گر چه در چشم تو زیباست
به هر عضوی ز اعضایش قصوری است
ز حرف عیب جو مجنون بر آشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت
تو مو می بینی و من پیچش مو
تو ابرو من اشارت های ابرو
تو قد بینی و مجنون جلوه ناز
نمی بینی نگاه ناوک انداز
تو لب می بینی و دندان که چونست
دل محنون ط شکر خنده خونست
مقام عشق بر کاخی بلند است
عروس عشق بس مشکل پسند است
اگر بر دیده مجنون نشینی
به جز نیکوئی از لیلی نبینی



آرزوی دیدار

همه هست آرزویم که ببینم از تو روئی
چه زیان ترا که من هم برسم به آرزوئی
به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم
همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگوئی
چه شود که از ترحم دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلوئی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جوئی
همه خوش آز آنکه مطرب بزند به تار چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار موئی
بشکست اگر دل من بفدای چشم مستت
سر خم می سلامت شکند اگر سبوئی



گل پشت و رو ندارد

دور از حریم وصلت ، گل رنگ و بو ندارد
سرچشمه طراوت ، آبی به جو ندارد
آز آتش فراغت دیگر نمانده طاقتٌ
جز رؤیت جمالت ، دل آرزو ندارد
بی اشک حسرتِ دل ، هرگز مباد چشمی
این اشک اگر نباشد ، کس آبرو ندارد
جز شاهراه عشقت ، راهی به سوی حق نیست
هر کس که از تو برگشت ، ره سوی او ندارد
ای جلوه گاه قرآن ، ای چلچراغ ایمان
حیف از تو گر برد نام ، هر کس وضو ندارد
راه وصال بستی ، با دیگران نشستی
رو کن به هر که خواهی ، گل پشت و رو ندارد



دشنام لیلی

عطار نیشابوری یکی از بزرگترین اندیشمندان جهان چه زیبا برای لیلی سروده است:
گفت لیلی گر همه روی زمین 
هر زمان بر من کنندی آفرین
من نخواهم آفرین هیچ کس
مدح من دشنام لیلی بود و بس
خوشتر از صد مدح یک دشنام او 
بهتر از ملک دو عالم نام او