۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

سلام بر تو ای خدا

شخصی را پيش يكی از خلفا بردند ، شخص چون خليفه را ديد كه بر تختی نشسته و ديگران پائين تخت او ايستاده اند ، خطاب به او گفت : سلام بر تو ای خدا !!
خليفه گفت : من خدا نيستم .
بار ديگر مرد گفت : سلام بر تو اي جبرئيل !!
خليفه گفت : من جبرئيل هم نيستم .
مرد گفت تو كه نه خدائی و نه جبرئيل ، پس چرا آن بالا نشسته ای ، بيا پائين و با مردمان بنشين .

سود بازرگاني

از بازرگان مسلمانی كه اغلب به سفرهای كاری ميرفت پرسيدند : در اين سفرها كه رفتی چه سود بردی ؟
گفت : تنها اينكه نماز خود را شكسته خواندم .

اختلاف بين خدا و ابو حنيفه

يكی از شيعيان وضو ميگرفت همينكه نوبت به مسح پايش رسيد فهميد كه يك نفر سنی حنفی ناظر بر وضوی اوست . بنابراين اول پاهای خود را مسح كرد و سپس شستشو داد .
مرد حنفی از او پرسيد :
چرا پاهايت را هم مسح كردی و هم شستی ؟
شيعه در جوابش گفت : چون مسئله مسح از مسائل مورد اختلاف بين خدا و ابوحنيفه است ، از اين نظر من از ترس خدا پاهايم را مسح كردم و از ترس تو آنها را شستم .

عيسي افضل است يا موسي

از شخصی مسيحی پرسيدند عيسی افضل است يا موسی ؟
مسيحی در جواب گفت : عيسی مرده را زنده ميكرد ، اما موسی يك نفر را كشت .
گذشته از اين عيسی بعد از آنكه از مادر متولد شد ، با اندك فاصله ای سخن گفت ، اما موسی بعد از آنكه هشتاد سال از عمرش گذشته بود هنوز ميگفت : خدايا گره از زبانم باز كن تا مردم حرفهای مرا بفهمند .
حال خودتان انصاف دهيد و قضاوت كنيد كه كدام افضلند .

اقرار به كفر

شخصی را به اتهام اينكه كافر است ، به نزد هارون الرشيد بردند .
هارون خطاب به او گفت : آيا تو كافری ؟
مرد متهم گفت : نه قربان ، بلكه من مسلمانم و مردم بر من تهمت بسته اند .
هارون گفت : دستور ميدهم آنقدر بر تو شلاق بزنند تا اقرار به كفر خود نمائی .
متهم گفت : ای خليفه پيامبر خدا مردم را تازيانه ميزد تا اقرار به اسلام نمايند ، تو مرا ميزنی تا به كفر اقرار كنم ؟
هارون از اين جواب بهت زده شد و نتوانست جوابی بدهد .

باد با صدا ممنوع


حكايت پادشاهی كه باد صدا دار و بی صدا را برای افراد كشورش ممنوع اعلام كرده بود
  در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. 
 
به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر طوماری نوشت و به جارچیان داد. در اين طومار، قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه اعلام شد. 
 
هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت باد با صدا و بی صدا هم ممنوع اعلام شد. پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت. وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. بند ممنوع بودن باد همان سوپاپ اطمینان
است که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.
 
 و چنین شد که وزیر گفت.
مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد یا افزایش مالیات و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمی
است. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع باد دادن خیلی زور است.
 
آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که اینان متحجرانی بیش نیستند. به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه باد نميدهد. جوک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط باد ندادن ترکیده ، یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده واینها را برای هم اس ام اس ميکردند و کلی ميخندیدند.
 
نگهبانان حکومت گاهی به مستراح ها یورش می بردند و افرادی را كه باد ميدادند به منکرات می بردند. اما مردم همچنان  در خفا به اين كار و مبارزه قهرمانانه ادامه می دادند و این صداهای 
بوي ناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروه های باد زيرزمينی راه می نداختند. 
 
بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند. 
 
و پادشاه و وزیر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق و همگان را به دنبال باد فرستاده اند .

 
 


 

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

طنز پردازی وينستون چرچيل

وينستون چرچيل بخست وزير معروف انگلستان و جرج برنارد شاو طنز پرداز بزرگ جهان با هم ميانه خوبی نداشتند و مدام با هم كل كل ميكردند و برای همديگر كُری ميخواندند .
يك روز برنارد شاو نامه ای همراه دو بليط برای چرچيل فرستاد و در آن نوشت برای شب اول و مراسم افتتاح نمايشنامه جديدم دو بليط همراه اين نامه برای شما فرستادم كه به همراه دوستتان به ديدن نمايشنامه من بيائيد البته اگر شما دوستی داشته باشيد !!
چرچيل هم در پاسخ اين دعوت نوشت :
متاسفانه در شب اول گرفتاری كاری دارم و نميتوانم بيايم انشالله شب دوم ميايم البته اگر نمايشنامه شما در شب دوم هم مشتری داشته باشد و برگزار شود !!